
این عکس داریوش مهرجویی را نشان میدهد٬ در حال تقدیر از رفتگرِ امانتدارِ بجنوردی. یا به عبارتی در حال دفاع از اخلاقیات*. قصدم حرف زدن از اخلاقیاتِ کانت نیست. باور دارم که اگر نگوییم همه٬ ولی اکثریت قریب به اتفاق ما امانتداری را کار اخلاقی و پسندیده میدانیم. دربارهی رفتگری صحبت میکنم که یک میلیارد پول گمشده را به صاحبش بازگرداند (اینجا بخوانید). ولی نه دقیقاً همین.
این اتفاق در جامعهای رخ میدهد که دروغ و ریا همهجا لولهکشی شده و آبونمان هم ندارد. جامعهای که در آن اعتمادها هم کمرنگ میشوند٬ حتی بین دو همسر. جایی که تعداد صفرهای اختلاسش بالا رفته و پاداش چشم ندوختن یک رفتگر فقیر به یک میلیارد تومان پول مردم٬ ۲۰۰ هزار تومان بیشتر نیست. قصدم سیاهنماییِ جامعه نیست. اتفاقاً قصد دارم به قسمت پرِ لیوان نگاه کنم. حرف سیاسی هم نمیزنم. راجع به مردم حرف میزنم. خودِ ما.
برای اینکه نگویید قصدم سیاهنماییِ جامعهی ایران است٬ جامعهای خیالی (!) را تصور کنید که یک فرد فقیر٬ فرضاً رفتگر٬ مبلغی پول و طلا و سند و کارت اعتباری به همراه رمز مییابد که میتواند زندگیاش را از این رو به آن رو کند. و از طرفی هم میداند که این پولِ مردم است و برداشتنش احتمالاً کار درستی نیست. دو انتخاب پیش روست. یکی برداشتن پول که اسمش را میگذاریم «انتخابِ غیر اخلاقی» (با توافقِ فرضی بر سر اخلاقی بودنِ امانتداری)٬ و دیگری بازگرداندن پول به صاحبش که اسمش را میگذاریم «انتخابِ اخلاقی». در انتخاب اخلاقی چه کسانی با او هستند؟ اینها همان آخرین مدافعان سنگر اخلاقیات در جامعه هستند.
حیرتآور و تأسفبار اینکه اولین فردی که از این انتخاب اخلاقی سود میبرد٬ یعنی میلیاردرِ داستان جزوشان نیست. مهرجویی اما جزو مدافعینِ انتخابهای اخلاقیِ جامعه است. شاید بخواهید بگویید این کار را برای مطرح شدن فیلمش کرده و کاری تبلیغاتی است. اما راستش برای من زیاد مهم نیست. او از اخلاقیات و از گزینهی «انتخابِ اخلاقی» تقدیر کرده. و این جدای از فروش فیلم اوست. و حتی جدای از ماجرای رفتگر امانتدار است. جامعه پر از جایگاههای انتخاب میان گزینههای اخلاقی و غیراخلاقی است٬ و مهرجویی٬ در جایگاه یک هنرمند که باید وجدان بیدار جامعهاش باشد٬ در میان مدافعینِ «انتخابِ اخلاقی» است. و شاید آخرین مدافعین.
* در این نوشته بارها از اخلاقیات و انتخابِ اخلاقی نام بردهام. اما بحثم ارتباطی با مطلق بودن یا نسبی بودنِ اخلاق ندارد. و همانطور که توضیح دادم فرض را بر این گرفتهام که اگر نگوییم همه٬ اما اکثریت قریب به اتفاق ما امانتداری را امری اخلاقی میدانیم.
پینوشت: این کار آقای مهرجویی را اضافه کنید به حمایت اصغر فرهادی از مهاجران افغان٬ در برابر تبعیضهای نژادی (اینجا)
مشترک شوید:

حدود یک سال پیش با دوستی قرار داشتم که دیر کرده بود. من هم روی نیمکتی در محوطهی محلهمان منتظر نشسته بودم که پیرمردی نزدیک شد و کنارم نشست. خوب پیش میاد دیگه. پیرمردها گاهی دنبال همصحبت میگردن. آدمِ آروم و نسبتاً مرتبی بود. با قد کوتاه٬ شکم متوسط و با یه کت و شلوار قهوهای و مو و سبیل سفید. به نظرم قبلاً توی محله دیده بودمش.
شروع کرد به صحبت کردن و خیلی زود رفت سراغ ماجرای گم شدن پولش. میگفت اگه اشتباه نکنم حدود ۱۰۰ هزار تومن تو همون حوالی گم کرده که معتقد بود ازش دزدیدهاند و عجب آدمهایی پیدا میشه. من هم گوش میدادم و حرفش رو تأیید میکردم. گفت که به مغازهها گفته و حتی به رفیق فلان مغازه هم شک داره اما حرفش رو گوش نمیدن. بعد درد دلش رو ادامه داد که حالا پول برای یه پاکت سیگار نداره و بلافاصله خیلی راحت به من گفت: پول نداری سیگار بخرم؟ من معمولاً توی خیابون کمک نمیکنم. اما میدونستم که این بنده خدا گدا نیست. به خصوص که فکر میکردم قبلاً تو این محل دیده بودمش و میدونستم راه زندگیش این نیست. نمیدونم. خلاصه بهش یه خورده پول دادم. قیمت سیگار دستم نیست اما فک کنم پول چند نخ میشد. به هر حال.
یکی دو ماه بعد داشتم توی همون حدود برمیگشتم خونه که دیدم اعلامیهاش رو زدن روی دیوار. عکسش دقیقاً همون قیافه رو داشت. حتی همون کت قهوهای رو. آدم جا میخوره.
امروز یه مرد خیلی فرتوت رو دیدم و ناخودآگاه دوباره یاد اون قضیه افتادم. خیلی فرتوت. سعی کردم چهرهاش رو نبینم.
مشترک شوید:


فیلم رو تازه دیدم. «درخت زندگی» روایت زندگی خانوادهی اوبراین در دههی ۵۰ امریکا٬ با سه فرزند است که در سه بخش روایت میشود. زمانی که فرزندان بزرگ شدهاند و یکی از آنها خاطرات کودکی خود را به یاد میآورد٬ زمان کودکی فرزندان٬ و زمانی میان این دو٬ یعنی زمانی که یکی از فرزندان در ۱۹ سالگی مرده است.
فیلم جدید ترنس مالیک یک شربت گوارا است که از ترکیب تصاویر ناب٬ عشق و انسانیت٬ موسیقی و نگاه شاعرانه به کل جهان هستی ساخته شده. زندگی خانوادهی اوبراین علی رغم محوریتش در فیلم٬ تنها نمونهای از زندگیهای بسیاری است که در حرکتاند٬ در تلاطمند و در کشمکشاند.
کارگردان بیننده را با تصاویر ناب مسحور میکند و با خود به آغاز آفرینش جهان میبرد و نگاه شاعرانهاش را به جهان هستی برای او به تصویر میکشد. «درخت زندگی» شدیداً یادآور «۲۰۰۱: ادیسهی فضایی» است٬ ولی نگاهی لطیفتر و گاهی مذهبیتر به جهان دارد٬ و تمرکز بیشتری روی احساسات آدمی دارد. به طوری که کل داستان خانوادهی اوبراین از کنار هم قرار گرفتن احساساتشان تشکیل شده. عشق مادر و فرزند٬ تلاش پدر برای جلب احترام و علاقهی پسران٬ شیطنت و بازیگوشی فرزندان٬ و حتی حسادتهای کودکانه. احساس یک مرد نسبت به شغل و سرمایه و خانوادهاش٬ و احساسش نسبت به گذشته٬ کودکی و برادری که از دست داده.
«درخت زندگی» فیلم عجیبی است. از دیشب تا الان دو بار فیلم رو دیدهام و هنوز دوست دارم بارها و بارها ببینمش. و قطعاً این فیلم جزو ۵ فیلم مورد علاقهی من خواهد بود.
پینوشت ۱: کارگردان فیلم٬ Terrence Malick طی ۴۰ سال فعالیت هنری فقط ۵ فیلم بلند ساخته و این نشاندهندهی حساسیت کارگردان است.
پینوشت ۲: جایی خواندم که فقط تدوین این فیلم ۳ سال زمان برده.
پینوشت ۳: این فیلم برندهی نخل طلای جشنوارهی کن در سال ۲۰۱۱ است.
مشترک شوید:


این عکس را در استان کرمانشاه گرفتم. پنج شنبه، ۳۱ شهریور ۱۳۹۰، حوالی روانسر.
مشترک شوید:


شاید در تمام طول عمرم دو سه تا ترانهی عربی رو پسندیده باشم. البته لزوماً این ایراد از ترانههای عربی نیست. شاید ایراد از من است که خیلی در میان ترانههای عربی جستجو نکردهام. این حس٬ با شنیدن این ترانه در من تقویت میشود. ترانهای عربی٬ (البته عربی نه از لحاظ سبک موسیقی٬ که از لحاظ زبان ترانه و ملیت اجرا کنندگان) که فوقالعاده است٬ و قطعاً یکی از زیباترین ترانهها از سرزمینهای عربی هست که شنیدهام: آهای! ای میدان! این همه وقت کجا بودی؟! (خطاب به میدان التحریر قاهره)
کمی جستجو کردم دیدم اینجا به طور کامل در مورد این ترانه توضیح داده. بنابراین من دیگه توضیح نمیدم. فقط ترجمهی فارسی بخشی از اون رو از همون منبع میذارم:
آهای! آی «میدان»! (میدان التحریر)
این همه وقت کجا بودی؟
در تو سرودیم، در تو فرسودیم
با هراسمان جنگیدیم و نیایش کردیم
متحد میمانیم، شب و روز
و با تو هیچ چیز غیرممکن نیست
ندای آزادی، ما را به هم میپیوندد
زندگیمان سرانجام معنایی پیدا کرده است
بازگشتی نیست: صدای ما شنیده شده است
و رویا دیگر ممنوع نیست.
آهای! آی «میدان»!
این همه وقت کجا بودی؟
رویای ما، قدرت ماست
همبستگی ما، سلاح ما
میدانی که حق را میگوید
و همواره به ظالم، «نه» میگوید
میدانی مانند موج
بعضی تن به آن میزنند، و بعضی کشیده میشوند
آنان که بیرون بودند، میگفتند «هرج و مرج»
اما کار ما در تاریخ ثبت شد
آهای! آی «میدان»!
این همه وقت کجا بودی؟
ya el medan [Download here] (4shared.com)
مشترک شوید:


این نخستین نشریهای است که صاحب امتیاز و مدیر مسئولش شخص سید محمد خاتمی است. حتی تا جایی که به خاطر دارم این نخستین بار است که یک شخصیت سیاسی با قد و قوارهی خاتمی رسماً صاحب امتیاز و مدیر مسئول نشریهای میشود. پیش از این نشریههای نزدیک به فلان شخص و نزدیک به فلان حزب داشتیم. همین نکته برای من کافی بود. خریدمش.
تصویر روی جلد عکس دو صندلی رو به روی هم است و بینشان مربعها یا به عبارتی چارچوبهای رنگارنگ چسبیده به هم. کل زمینهی جلد هم سفید است.
هادی خانیکی در سرمقاله میگوید:
گر چه در ایران هر فضای اندیشهای از سیاست متأثر است و به سیاست منتهی میشود٬ اما آیین گفتوگو در پی آن است که در سیاست روزمره فرو نرود و به جای هر خلأ و کاستی دیگر در عالم سیاست و رسانه ننشیند.
آیین گفتوگو میخواهد آیین گفتوگو باشد٬ نه جایگزین هر زمینه و ضرورت دیگر…
در میان نویسندگان مجله هم نامهای معتدل و به دور از حاشیهای مثل احمد مسجد جامعی را میبینیم٬ و نه چهرههای شاخص عرصهی سیاست و روزنامهنگاری را. همه چیز در نهایت سادگی است. حداقل در این شمارهی نخست. همه چیز ساده و بی جنجال است. و البته روراست. یعنی همان شاخصههایی که در حقیقت آیین گفتوگو هستند. از طراحی جلد مجله گرفته تا مطالبش و صفحهبندی و ملایمت رنگهای به کار رفته و همه چیز بوی سادگی میدهد. در آغاز هر نوشته یک صفحه و نیم عکس به کار رفته که عموماً عکسهای ساده و مینیمالیستی هستند. مثلاً در صفحهی ۸۶ برای نوشتهای با عنوان «تحلیل ساختاری تحکیم دموکراسی در خاورمیانه» تصویر یک زمین برف پوشیده انتخاب شده و سبزهها را از نمای نزدیک نشان میدهد که سرشان را از زیر برف بیرون آوردهاند.
همه چیز ساده و صمیمی است. راستش را بخواهید با ورق زدنش یاد نشریات دانشجویی خودمان افتادم. نه از جهت غیر حرفهای بودن٬ که اتفاقاً همه چیز در عین سادگی حرفهای است٬ بلکه از این جهت که بوی صمیمیت و بر آمدن از دل میدهد. مطالبش جهتگیری تند ندارد. صفحهبندیاش با صفحهبندیهای پر زرق و برق نشریات دیگر متفاوت است و در عین حال بسیار بسیار چشم نواز. حداقل به نظر من. هر مطلبی هم یک رنگِ اصلی دارد که تا آخر مطلب ثابت است. و این رنگهای اصلی تقریباً همهی رنگهای آن مربعهای روی جلد را شامل میشود.
اولین مطلب مجله هم بعد از سرمقاله گفتوگویی است با سید محمد خاتمی در بارهی گفتوگوی تمدنها. انگار همه چیز سر جای خودش است. همهی نشانهها رعایت شده. از کلیشهها خبری نیست. از تعصب و های و هوی هم. همه چیز راجع به گفتوگو و مردمسالاری و دوستی است.
فقط یک چیز بود که کمی گزنده بود٬ آن هم قیمتش بود. ۵۰۰۰ تومان٬ که با در نظر گرفتن جنس کاغذ بیشتر در چشم میزند. لااقل برای منِ دانشجو که در چشم زد. ولی کاملاً قابل درک است. و حتی قابل قبول. چون در عوض هیچ جا تبلیغات تجاری و بیربط سادگی مجله را بر هم نمیزند. خبری از تبلیغات نیست. به جز یک مورد در صفحهی آخر٬ که تبلیغ یک کتاب است که آن را هم انتشارات خانهی فرهنگ خاتمی منتشر کرده. و حتی پشت جلد هم جز همان زمینهی سفید و چارچوبهای رنگارنگ کنار هم که چند خط هم به آنها اضافه شده چیزی نیست.
این مجله را دوست دارم.
مشترک شوید:
